تبليغاتX
صدای باران

با تو هستم ای غریبه ...

 آشنایم می شوی ؟ ...

 آشنای گریه های بی ریایم می شوی ؟ ...

من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...

مثل باران آشنای بی صدایم می شوی ؟ ...

 روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ...

ای غریبه آشنا ، آشنایی با خدایم می شوی ؟ ...

من که شاعر نیستم شکل غزل را می کشم ...

 رنگ سبز دلنشین صفحه هایم می شوی ؟ ...

ای غریبه فقط سبز و باشکوه و دلخوشی ...

همسرای خنده های با صفایم می شوی ؟ ...

بوی غربت می دهد این لحظه های بی کسی ...

 با تو هستم ای غریبه آشنایم می شوی ؟ ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 16:4  توسط کوکب  | 

خدابیشتر از آنچه قصه ها می گویند ،

 

مهربان است .

 

خدابیشتر از آنچه مادربزرگ ها می گویند،

 

بخشنده است ،

 

خدا ، بیشتر از آنچه می گویند است !

 

 

 

 

چه سیب های سرخی که ...........

 

در انتظار تمام شدن میوه های لکه دار یخچال ،

 

خراب شدند و مهمانی هم ،

 

از راه نرسید !!!

 

 

پس کی می خواهی به خودت برسی ؟!

 

 

 

 

نگاهم را به جاده دوخته ام

 

به خط های سپیدی که از هم دورند ،

 

دیگر خیال سبقت گرفتن ندارم ،

 

بیا به هم بپیوندیم !!!

 

 

 

 

 

 

باشد. قبول . از صفر شروع می کنیم !

 

تو خوبی هایم را از یاد ببر

 

من همه چیز را   !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:38  توسط کوکب  | 

مهربانی ممنوع !


دست سوزنده مشتاقت را


در نهانخانه جیبت بگذار


تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی


خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند


دوستی مسخره است


مهربانی ممنوع !


و تو ای دوست ترین


در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو


باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم


با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم


و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم


کاش میدانستی


که نباید حس کرد,که نباید دل بست


در فضایی که پراز همهمه آدمهاست


من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین


دل ما بسته وابستگیاست


قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:4  توسط کوکب  | 

خواب دیدم خواب اینكه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاك بود وای قبر من چه وحشتناك بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت، سوت و كور و تنگ بود
ناله میكردم و لیكن بی جواب تشنه بودم تشنه ی یك جرعه ناب
خسته بودم هیچ كس یارم نشد زان میان یك تن خریدارم نشد
هركه آمد پیش حرفی را زد و رفت سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه كسی ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملك تیره شد در پیش چشمانم فلك
یك ملك گفت بگو نام تو چیست آن یكی فریاد زد رب تو كیست
ای گنه كار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یك یك ببر
در میان عمر خود كن جستجو كارهای نیك و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت كردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما كه ماموران حق داوریم نك تورا سوی جهنم میبریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر كجا و دلفكار میكشید ندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنات درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق كهكشان
چشمهایش زندگانی میسرود درد را از قلب آدم میزدود
گیسوانش شت پر جوش و خروش در ركابش قدسیان حلقه بگوش
صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور
لب كه نه سر چشمه ی آب حیات بین دستش كائنات و ممكنات
خاك پایش حسرت عرش برین طره ای از گیسوش حبل متین
بر سرش دستار سبزی بسته بود به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قبرم آن نگار مد جبین از جمال حضرت عشق آفرین
دو ملك سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه
سوی من آمد مرا شرمنده كرد مهربانانه برویم خنده كرد
گفت آزادش كنید این بنده را خانه آبادش كنید این بنده را
این كه اینجا اینچنین تنها شده گام او با تربت من وا شده
مادرش اورا به عشقم زاده است گریه كرده بعد شیرش داده است
بارها به من محبت كرده است سینه اش را وقف هیئت كرده است
این كه اینجا اینچنین تنها شده کام او با تربت من وا شده
مادرش اورا به عشقم زاده است گریه كرده بعد شیرش داده است
بارها به من محبت كرده است سینه اش را وقف هیئت كرده است
اینكه میبینید در شور است و شین ذكر لالائیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوش و هلهله دیدم اورا غرق شور و هروله
باادب در مجلس ما مینشست او به عشق من سر خود را شكست
سینه چاك آن زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است
خودش را در سوز عشق آب كرد عكس من را بردل خود قاب كرد
اسم من راز و نیازش بوده است خاك من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش میكشید پا برهنه در عزایم میدوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود گاه میشد صورتش بهرم كبود
بارها لعن امیه كرده است قیش را نذر رقیه كرده است
تا كه دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده
اینكه در پیش شما گردیده به جسم و جانش بوی روضه دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن روز تاسوعا شده لقای من
گریه كرده چون برای اكبرم با خود اورا نزد زهرا میبرم
هرچه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرام نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر و بویش میدهم پیش مردم آبرویش میدهم
باز بالا تر بروز سرنوشت میشود همسایه ی من در بهشت
آری آری هركه پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:12  توسط کوکب  | 

پیاده آمده ام


بی چارپا و چراغ


بی آب و آینه


بی نان و نوازشی حتی


تنها کوله یی کهنه و کتابی کال


و دلی که سوختن شمع نمی داند


کوله بارم


پر از گریه های من است


پر از دشتهای بی آهو


پر از صدای سرایدار همسایه


که سرفه های سرخ سل


از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند


پر از نگاه کودکانی


که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم


آنها را به خانه ی خواب نمی رساند


می دانم


کوله ام سنگین و دلم غمگین است


اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو


نیامدم که بمانم


تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش


تمام جاده های جهان را


به جستجوی نگاه تو آمده ام


پیاده


باور نمی کنی ؟


پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من


حالا بگو


در این تراکم تنهایی


مهمان بی چراغ نمی خواهی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:45  توسط کوکب  | 

دلم گرفته

دلم خیلی گرفتـه

نمیتونی بفهمـی که چقـــــــــــــدر دلگیـرم

پاییز تمام شد و

من به اندازه ی حسرت قدم زدن روی برگهای زرد پارک لاله دلگیرم

زمستان شد!

یلدا رفت و من به اندازه ی همه بلندی یلدا گریه کردم!

دیشب برف اومد!

مطمئنم که دیـدی!

دیدی و لبخند زدی!

به اندازه ی تمام دونه های برفی که می تونست گلوله های برفی بازی من و تو بشه گریه کردم!

به یاد روزگاری که حسرت تکان دادن درختان سرو پارک بر دلم خواهد ماند گریه کردم!

برف روی صورتم می زد!

و من منتظر بودم!

منتظر صدایی که از پشت در یواشکی منو به رویا ببره!

و دریغ......

 

تا صبح پلک نزدم!

تو بودی و نگاهم نکردی!

خدا ترا ببخشد که درخت حسرت را به دلم تو نشاندی!

می دانم!

می دانـم !

بهار هم خواهد آمد و حسرت بو کردن درخت بسـم به دلـم خواهد ماند!

 

لعنت به تو!

لعنت به تو که فصل ها را حرام کردی!

لعنت به تو که از زندگی فقط حسرت را شناختی!

لعنت به تو که عشق را به مهمانی دروغ بردی!

لعنت به تو  و دست تو!

لعنت به دستهای سردت که هیچگاه مامن هیچ عشقی نبود!

لعنت به فضاحت نگاه های بی شرمانه ات!

لعنت به افکار پوسیده ی دلت!

لعنت به تمام زندگی تو!

و

لعنت به زندگی من که  افسانه ساخت با دل بی آبروی تو!

 لعنت به نگاهی که مرا ربود!

لعنت به همه چیز!

لعنت به زندگی!

لعنت به خودکشی!

لعنت بر من و تو که عروسک بی اراده ی بازی روزگار شدیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:41  توسط کوکب  | 

هنوزم چشام از رفتن دستای تو خيسن
با اشکام روی گونم يادگاری می نويسن
هنوزم جای دستات روی شونه هامه
شایدم واسه اینه که هنوز غم تو صدامه

تو که باور نداری هنوز عاشق ترینم
شبا به ياد تو کنار پنجره میشینم
تا شايد روی ماهت و توی آسمون ببينم
تو که باور نداری هنوز عاشق ترینم
شبا به ياد تو کنار پنجره میشینم
تا شايد روی ماهت و توی آسمون ببينم

کجایی تا ببينی منو اين صورت خيسو
صورتم مثل کاغذ شده چشمام خودنويسو
واسه تو مينويسم يه نامه بی نشونی
ميدونم آخه نامه هامو هيچ وقت نميخونی
خدا کنه به ياد اشک چشمامم بمونی

تو که خوب ميدونی عشق تو خيلی حقيرم
بيا تا توی دستای تو باز آروم بگيرم
خودتم ميدونم بی تو بودن برام محاله
بيا يه بار ديگه بذار ببينمت دوباره

تو که خوب ميدونی عشق تو خيلی حقيرم
بيا تا توی دستای تو باز آروم بگيرم
خودتم ميدونم بی تو بودن برام محاله
بيا يه بار ديگه بذار ببينمت دوباره

چشم به در ميدوزم
تو آتيشت ميسوزم
ميدونم نميای
اما دوست دارم هنوزم
چشم به در میدوزم
تو آتيشت ميسوزم
ميدونم نميای
اما دوست دارم هنوزم
چشم به در ميدوزم
تو آتيشت ميسوزم
ميدونم نميای
اما دوست دارم هنوزم
ميدونم نميای
اما دوست دارم هنوزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:48  توسط کوکب  | 

پنجره، ای كاش باران می شدم

می چكیدم مهربان بر گونه ات

مثل یك صبح بهاری می شكفت

خنده رنگین كمان بر گونه ات

پنجره ، ای كاش باران می شدم

می نشستم بر نگاه خسته ات

با حكایتهای شادی از نسیم

باز می شد اخمهای بسته ات

پنجره، ای كاش باران می شدم

مثل یك موسیقی نرم و قشنگ

مثل یك آواز خوب و ماندنی

می شدم همراه با دلهای تنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:55  توسط کوکب  | 

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:43  توسط کوکب  | 

مهربانی ات را تا سحرگه خورشید، به تمنا ستوده ام

تا بوسه گاه برگ های زندگی

طنین مخمل ترانه های لبانت باشد.

 

بخند تا که چشمانم

به انتظار هق هق مرثیه ای ننشیند

از اینکه فاصله ای در نهانت باشد.

 

میان خنده و اشک، دریایی از ترانه هاست

و تو بارورتر از هر سروده ای

وقتی که عطر پاک تو از بوسه گاه_ لبانت باشد.

 

مهربانی ات را تا سحر به انفجار میکشم

تا سینه ی  سیاه این شب پیر

معبد رنگین کمان درخشان چشمانت باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:55  توسط کوکب  |